جمعه, 31 شهریور 1396

کارگروه کتابخوانی کانون کاشت به بررسی کتاب خنده در تاریکی اثر ناباکوف پرداخت.این برنامه با حضور جناب لفته منصوری ریاست سابق اداره کل  کتابخانه های استان و همچنین جناب حسین زاده ریاست کتابخانه های اهواز برگزار گردید.در ادامه به گزارش این جلسه که در تارنمای گروه کتابخوانی اهواز  منتشر شده است توجه فرمایید:

ضربان گروه کتاب خوانی اهواز این بار در محل انجمن سینمای جوان جاری شد. سی و چند نفر یار کتابخوان به مهمانی کتاب دیگری از ادبیات روس آمده بودند. "خنده در تاریکی" اثر " ولادیمیر ناباکوف". 
"آلبرت" مردی است که زندگی مرفه و آرامی دارد. خانواده ای به غایت ایده آل که شاید آرزوی هر کسی ست. اما درونش گویی سالهاست رنگ آرامش ندیده. راستی اگر رویا نبود تکلیف این همه آرزوی دست نیافتنی اما لذت بخش چه می شد؟ او نیز حتی در لحظاتی که در جوار همسر و کودک خود به سر می برد در رویای دخترکی بود که گویی نیمه گم شده عشقش بود. می گویند انسان به هرآنچه که اندیشه کند روزی چنگ خواهد زد و "آلبرت" داستان ما بالاخره روزی "مارگو" ی کوچکش را دید و هوش از سرش ربوده شد.

در آغاز حتی قدم زدن در خیابان با زنی به غیر از همسر، خیانت بود اما جاذبه عشق روزها و سالهای دورش آنقدر زیاد بود که بتواند بین دل و عقل، بدون تردید حرف دل را گوش فرا دهد. "الیزابت" نگون بخت،همسرش، هم او که هیچ گاه حتی تصویری از خیانت "آلبرت" نداشت حالا دیگر اورا ترک کرده بود. "آلبرت" اما می اندیشید که هنوز همسرش را به غایت دوست دارد. اما یارای ترک عشق کوچک جدیدش را نداشت. به راستی چگونه گاهی انسان می تواند در یک لحظه احساسات متناقض داشته باشد و همه چیز را باهم بخواهد؟ دوست داشتن "الیزابت" برایش چگونه بود که نه او را به کمال می رساند و نه می توانست به کلی رهایش کند؟ در روزهایی که آلبرت مشغول "لذت بردن" و "نیندیشیدن" به هرچیزی بود که اورا از این زندگی جدید برحذر دارد، "مارگو" عشق قدیمی خود را می بیند. او نیز همیشه با رویایش زندگی کرده بود. حال که دست قضا اورا دوباره بر سر راهش قرار داده پس چرا باید آن را از دست می داد؟ در کش و قوس حوادث بعدی داستان، "آلبرت" پس از تردید نسبت به وفاداری "مارگو" که دوباره جای خود را به اطمینان داد، در یک سانحه رانندگی بینایی خود را از دست می دهد. بینایی! "پادشاه حواس". چرا تا به حال کم دیده بود؟ چرا اصلاً ندیده بود؟ چرا چشم خود را به هرآنچه که باید می دید بسته بود؟ حالا او بود و پرده ای سیاه بین او و دنیا و فقط " شنیدن". گویی اصوات رنگ و بوی دیگری یافته بودند. به راستی آیا پیش از این هم کلمات همین آهنگ را داشتند؟ و در پایان مرد نابینا که حالا دیگر به خیانت "مارگو" ایمان پیدا کرده بود در یک درگیری با عشق کوچکش به زور گلوله ای که از اسلحه خودش شلیک می شود دنیا را ترک می گوید.
چقدر لذت بخش است شنیدن داستان از منظر دیگر و پرداختن به چشم اندازی که شاید کمتر به چشم بیاید. هر کس چیزی می گفت. یکی از سیاهی روزگار داستان و سقوط مناسبات اخلاقی به ورطه ای که اندیشمندان آن را ترسیم کرده اند گفت. دیگری از نمادسازی "ناباکوف" عزیز و ابزاری کردن شخصیتها، برای آنکه قهرمان به سرانجامی اینچنین برسد. از اینکه "خیانت" تنها دستمایه داستان بوده و می توانست هر یک از رذالتهای اخلاقی جای آن را بگیرد. دوست دیگری تصور می کرد که "ناباکوف" فضای داستان را اینقدر سیاه نقش زده تا پلیدی و افول اخلاقیات را به غایت نشان دهد و انزجار بیشتری را در خواننده موجب گردد. آن یکی از وسعت خیانت گفت که فقط در عشق خلاصه نمی شود و گاه خیانت به خود، وطن، شغل یا هرچیز دیگری را شامل می شود. دوست دیگری نیز از دوگانگی و دولبه بودن خیانت گفت. از شرایطی که فرد باید میان خیانت به خود و دیگری یکی را انتخاب کند، فارغ از اینکه به باید به دنبال شناخت و رفع عاملی بود که موجب چنین وضعیتی شده است. یکی دیگر از حاضرین از تفاوت طبقاتی مشهود در داستان گفت. همان تفاوتی که منجر به کشیده شدن یک دخترک شانزده ساله و فقیر در ورطه ای از فساد می گردد. او حاصل مجموعه ای از ناکامیها بود. فقر خانواده؛ از دست دادن معشوق؛ نرسیدن به آرزویش برای نقش آفرینی در صحنه سینما و پس زده شدن از جامعه ای که شاید اگر وضعیت مالی بهتری داشت به گونه ای دیگر با او برخورد می کرد. شاید می خواست انتقام خود را از همین اجتماع بگیرد. در قاموس او به جز رسیدن به چیزی که حق خود می دانست شاید چیز دیگری نبود.
سخن به درازا کشید و شنبه ای دیگر از زیباترین روزهای "کاشت" عزیز رقم خورد و خاطره ای دیگر نقش بست.