جمعه, 31 شهریور 1396

نوشته خسرو حمزوی. از این کتاب پیشتر چیزی نشنیده بودم ولی ظاهرا خیلی هم بی¬اسم و رسم نیست. هم چندین چاپ دارد و هم روی جلدش زده¬اند رمان برگزیده سال. حالا این که کدام سال برگزیده شده و چه کسی و از بین چه کتاب¬هایی برش گزیده بماند.
کتاب داستان سفر معلمی تازه کار به نام کیان، از ولایتش "بدخش" به روستای "سالیان سفلا" از "محال شارستان چاچی" است. همین جا بگویم که تمام جغرافیای این داستان خیالی است و گر چه در ایران است، وجود ندارد. سالیان سفلا کم کم که خودش را رو می¬کند، متوجه می¬شویم که جایی است مرده و خلوت، و مناسبات عجیب و آدم¬های غریب. تمام ناحیه زیر سلطه معنوی جریر نامی از اهالی بدخش است، که مردم در حد قدیس بودن قبولش دارند و خودش هم آدمی سوءاستفاده¬چی است، و حالا دارد گوشه تخت خوابش جان می¬کند، و حتی حرف نمی¬تواند بزند. اما داستان داستان کیان است و اتفاقاتی که برایش می¬افتد. کیان با مردم منطقه و رسوم¬شان درگیر می¬شود و آدم¬هایی غیر معمول می¬بیند و به هر در می¬زند بسته است و بین عشق نرگس و میناب گیر می¬افتد و...
ممکن است از نحوه روایت من، و داستان کتاب، گمان برده باشید که بناست با داستانی نیمه اجتماعی و در فضایی از نوع فضاهای نویسندگان امریکای جنوبی، مثل یوسا، برخورد کنید؛ اما به هیچ وجه این¬طور نیست. هم داستان پردازی و هم پرداخت کتاب از این نوع فاصله بسیاری می¬گیرد. داستان کم کم وجهه اجتماعی خودش را از دست می¬دهد و می¬رود به دنیایی نیمه جنایی و نیمه عرفانی، و بعد پر می¬شود از نکته¬های حکمی در باب عشق و هوس و غیره. پرداختش هم خلاف آن چه در گونه آن نویسندگان دیده می¬شود، به شدت درون¬گراست و مدام دارد توی آدم¬ها را توصیف می¬کند و این که به چه فکر می¬کنند و چه احساسی دارند؛ یعنی ساده¬ترین راه برای تشریح و توصیف شخصیت.....
کتاب با فضاسازی خوبی شروع می¬شود. توصیف حمزوی از ورود کیان به سالیان 
سفلا و محیط سوت و کور و بی¬آب و علف آن و برخوردهای اولیه اهالی، ملاقات¬های ابتدایی کیان با خانواده جریر و ان¬ها خیلی خوب شکل می¬گیرند. تصویرهای خیلی خوبی هم توی کتاب وجود دارند، برای مثال جایی که کیان از خواب کابوسناکش بیدار می¬شود و دو غولتشن تفنگ به دست را می¬بیند که بی توضیحی ازش می¬خواهند برود هم ایده خوبی دارد و هم خیلی خوب شکل گرفته. ......شهری که در زیر درختان سدر مرد.