یکشنبه, 28 آبان 1396

ابراهیم نویسنده‌ای میان‌سال است که برای حضور در جمع ایرانیان ِ فرهنگ‌دوست خارج از کشور و برای خواندن شعر و مقاله و داستان به اروپا سفر کرده است. ابراهیم در حین خواندن آثار خود در مکان‌های مختلف و درحین خواندن نظرات و پرسش‌های حاظران متوجه وجود کاغذهایی می‌شود که پیغام‌هایی حاکی از آشنایی قبلی ِشخصی ناشناس با او را به او می رساند. این نوشته‌ها به خط نستعلیق و روی کاغذهای ابر و باد کوچکی نوشته می‌شوند. شخص ناشناس پس از آنکه تلویحاً از ابراهیم به خاطر اینکه او را بدون اجازه در داستانی توصیف کرده است گلایه می‌کند، با دادن تلفن خود به ابراهیم او را به ارتباط با خود ترغیب می نماید اما در مرتبه اول پاسخ تماس او را نمی‌دهد. در تماس دوم ابراهیم در می‌یابد که شخص ناشناس، دوست دوران خردسالی اش، دختری به نام صنم است که آنها در آن زمان عشقی کودکانه به هم داشته‌اند. صنم‌بانو از این به بعد به طور آشکار همراه ابراهیم در جلسات داستان خوانی می‌شود. در گفتگوهای خصوصی میان ابراهیم و صنم‌بانو مسائلی که در مقدمه به آنها اشاره شده است مطرح می‌شود. آن دو در کافه‌های مشهور پاریس، جایی که همیشه همینگوی می‌نشسته است، و یا در خانه صنم در حومه پاریس بحث و گفتگو می‌کنند. ابراهیم گویا حقیقت زندگی را در درون خود تغییر نیافتی می بیند. اما گلشیری پاسخ این سوال را که آیا ابراهیم - که نماد نویسنده معاصر ایرانی است- به ایران باز می‌گردد یا نه را هوشمندانه نمی‌دهد. بدین ترتیب خواننده در یافتن پاسخ سوالاتی نظیر این و آنچه در مقدمه آمد به کنکاش ذهنی می‌پردازد.......آینه های در دار.....هوشنگ گلشیری