یکشنبه, 28 آبان 1396

آن گوشه‌ی دنج...

مهدی رَبّی متولد مرداد ماه 1359 در اهواز است .در این خاک گرم بزرگ شده و بالیده است و در همین جا هم نوشتن را آغاز کرده است .او کارشناسی حسابداری دارد و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی ارشد ادبیات نمایشی است .به قول خودش :«زاده جنوب ،عاشق جنوب و البته فعلا دور از جنوب.کتاب اولش «آن گوشه ی دنج سمت چپ» جز مجموعه داستان های محبوب چند سال اخیر بوده و در حال حاضر به چاپ چهارم رسیده است. ربی برای این کتاب برنده مشترک جایزه منتقدین مـطبـوعـات در سـال 1386 و کـاندید جـوایز «روزی روزگاری» ،«گلشیری »و «مهرگان» بـوده اسـت. ایـن کـتاب در حـال ترجمه به زبـان ایـتالـیایی توسـط انـتشارات ایتالیـایی«ponte33»  است که احتمالا در سال آینده در ایـتالیا رونمـایی می شود. فضای شهری این کتاب اهواز امروز است با آدمهایی از نسل امروز. آدم هایی که در شهر زندگی می کنند، دوستش دارند، به تماشایش می روند و تنهایی، درد و عشق خود را بـا پـل ها، میـدان هـا، پارک ها و حتی دکه های کوچکی که تا صبح بیدارند، شریک می شوند.«جنوب» برای مهدی ربی فقط گرما و بیماری و دشواری زندگی نیست. جنوب ربـی پر از آدم هـایی است که سعی می کنند در دل شرایط سخت جغرافیایی زیبایی بیـافرینـند. آدم هـایی که در «جهان» زنــدگی می کنند و مقهور «جغرافیا » نیستند. داستان های «آن گوشه ی دنج سمت چپ»، «مقبره »، «مسیح» و «پل ها » از داستان های خواندنی این کتاب هستند. ربی برای کتاب دومش «بروولگردی کن رفیق» کاندید جوایز «روزی روزگاری»، «گلشیری» و برنده نهایی جایزه «منتقدین و نویسندگان مطبوعات» به عنوان بهترین مجموعه داستان سال 1388 شده است این کتاب در حال حاضر به چاپ سوم رسیده است. کتاب شامل چهار داستان مستقل است که در عین حال روابط ظریفی با هم دارند. در این داستان ها باز هم «شهر اهواز» به عنوان یک شخصیت داستانی حضورش پر رنگ است و موازی سایر شخصیت ها پرداخت می شود .در داستان آخر این کتاب «برو ولگردی کن رفیق» داستان مرد جوانی را می خوانیم که یک ماهی است از همسرش جدا شده و دوران آشفته ای را می گذراند. او همیشه در پی کسـب موفقیت بوده و هر چه بیشتر موفقیت به دسـت آورده کمتر احساس رضایت کرده است. یـک روز تصمیم می گیرد زندگی پرشـتابش را متوقف کند و ببیند چه بر سرش آمده که به این نقطه ویران کننده رسیده است. راوی داستان درابتدای داستان می گوید: «کمی احساس گناه می- کنم. شاید به خاطر قرمزی چشم هایش توی دفتر ازدواج و طلاق و حرف هایی که با بغض زد . گفت: «متنفرم ازت فرید، متنفرم. کثافت، ما باهم بودیم سه سال.» انگار داشت می گفت آن سه سال را به من بده. جـوانی آن سال ها را. طراوت آن سالها را، و مگر آن سال ها برای من هم نبود! امّا من دیگر نمی خواهمشان. هیچکدام از سال های گذشته را نمی خواهم. مدام احساس می کنم چیزهایی را پیش او جا گذاشته ام. کتابی، لباسی یا حتی جمله ای که هر چه فکر می کنم به یادم نمی آید. امّا برایم مهم نیستند. دیگر مهم نیستند. امـروز نمی خواهـم شرکـت بروم. به مدیر عامل نگفته ام. مرخصی هم نگرفته ام. فقـط نمی خواهم بروم. می خواهم توی رختخوابم بمانم. می خواهم توی این کثافتی که خودم درستش کرده ام بمانم و ببینم چرا اینجا رسیده ام. ملافه ی سفیدی که رویم اسـت بوی بدی می دهد. انگار چندتایـی وِل داده ام. من همـین هستم. همیـن ملافه ی سفـید بدبو. همیـن مهندس برق موفق و ابله. همین آدمی که همیشه خسته است ولی نمی داند چرا؟ و همچنان ادامه می دهد».